افراط خیلی کوچک بودم وقتی خانواده ما به خط امامی شناخته می شدند و از سوی بخشی از خانواده که متعلق به جناح راست آن موقع بودند مورد شماتت قرار می گرفتیم و خصوصا سر پذیرش قطعنامه به پدر من بد و بیراه می گفتند که امام را به پذیرش قطعنامه مجبور کردید و ... آن موقع نخست وزیری میرحسین موسوی نقطه اعتراض آنان به امام بود که چرا او را به رییس جمهور تحمیل کرده اند.


بزرگتر که شدم از سوی همین جناح راست که حالا طرفدار ولایت شده بود برچسب چپی می خوردم و به عدم تبعیت از ولایت فقیه محکوم می شدیم. همزمان دوستانمان که اصلاح طلب های تندی بودند به ما می گفتند اصولگرا و ما را در جمع خودشان راه نمی دادند.
وقتی احمدی نژاد آمد گول شعارهای عدالت خواهانه اش را خوردیم و مدت کمی از او حمایت کردیم و بعد که شعارها توخالی از کار درآمد به مخالفش تبدیل شدم و عهد کردم پشت سر هیچ رجل سیاسی نایستم. در این ایام هم مغضوب اصولگرایان سنتی بودیم و هم اصلاح طلبان ما را از خود نمی دانستند.
در ایام انتخابات 88 وبلاگی داشتم که منتقد دولت بود و آنقدر پربازدید شد که فیلترش کردند. تصمیم گرفتم دیگر سیاسی ننویسم و وبلاگ اجتماعی زدم و شاید این متن شکستن عهدی باشد که کرده بودم.

دیگر هیچ وقت تمام قد پشت هیچ رجل سیاسی نایستادم تا فتنه و جنگ اخیر که احساس کردم تمامیت میهن در خطر است و تمام قد سعی کردم علیه جنگ افروزان و وطن فروشان بایستم. در این ایام هم کم بد وبیراه و فحش از مخالفان نشنیدم .
اما با مزه تر اینکه در همین ایام دوستان اصولگرا گفته بودند فلانی ولایت مدار نیست و مرا طرد کردند از محافل خودشان. در سوی مقابل دوستان اصلاح طلب هم مرا هم پیاله اصولگرایان دانسته بودند و نالایق برای حضور در جمعشان.


حال که بحث توافقنامه صلح شده وقتی طرف انقلابی را به آرامش و واقع گرایی دعوت می کنم برچسب ترسو و دنیا طلب و عافیت طلب می خورم.
البته هیچ وقت به خیر سیاسیون دل نبسته بودم و زندگی ام را هم روی فعالیت سیاسی بنا نکرده ام اما چیزی که در این سالها یاد گرفته ام اینکه معتدل بودن در این جامعه دو قطبی هزینه دارد و اگر قصد محبوبیت و پیشرفت سیاسی داری باید به یکی از قطب های افراطی سیاسی بپیوندی و نان در افراط است. وسط بودن یعنی چوب دو سر طلا! بودن و امثال من وسط باز را هیچ کس گردن نمی گیرد.